Thursday, February 25, 2010
Posted by
Hamed
at
6:02 AM
می دانم که یک شب خواب می دیدی
که دلت برای طعم خسته لبانم تنگ شده است
و صبح بروی خودت نمی آوردی
و می نشستی و می خواستی مسئله هایت را حل کنی.
اما من داشتم روی صفحه دفترت می رقصیدم،
که بستیش
و یک گوشه بین مبل ها نشستی و بغض کردی
و سرت را روی خیال شانه هایم گذاشتی
حتی یک دانه اشک تا نیمه راه لبت پایین آمد
اما تلفنت چه بی موقع زنگ زد
و باز همه چیز از یادمان رفت
که دلت برای طعم خسته لبانم تنگ شده است
و صبح بروی خودت نمی آوردی
و می نشستی و می خواستی مسئله هایت را حل کنی.
اما من داشتم روی صفحه دفترت می رقصیدم،
که بستیش
و یک گوشه بین مبل ها نشستی و بغض کردی
و سرت را روی خیال شانه هایم گذاشتی
حتی یک دانه اشک تا نیمه راه لبت پایین آمد
اما تلفنت چه بی موقع زنگ زد
و باز همه چیز از یادمان رفت
1 Comment:
-
- رودابه said...
March 19, 2010 at 7:56 AMsad but so true
Subscribe to:
Post Comments (Atom)