Thursday, February 25, 2010

می دانم که یک شب خواب می دیدی
که دلت برای طعم خسته لبانم تنگ شده است
و صبح بروی خودت نمی آوردی
و می نشستی و می خواستی مسئله هایت را حل کنی.
اما من داشتم روی صفحه دفترت می رقصیدم،
که بستیش
و یک گوشه بین مبل ها نشستی و بغض کردی
و سرت را روی خیال شانه هایم گذاشتی
حتی یک دانه اشک تا نیمه راه لبت پایین آمد
اما تلفنت چه بی موقع زنگ زد
و باز همه چیز از یادمان رفت

1 Comment:

  1. رودابه said...
    sad but so true

Post a Comment