Wednesday, August 11, 2010
محکم نخ بادبادک را چسبیده ای و
گریه اش می گیرد
که مرا می بیند آن بالا
وقتی باد مرا می برد
که نخم را رها کرده ای دیگر
گریه ام می گیرد
لبخندت توی باد گم می شود
گریه ام توی ابر
خاطره ام توی یاد
گریه اش می گیرد
که مرا می بیند آن بالا
وقتی باد مرا می برد
که نخم را رها کرده ای دیگر
گریه ام می گیرد
لبخندت توی باد گم می شود
گریه ام توی ابر
خاطره ام توی یاد
Tuesday, March 23, 2010
منتظر نیستم
دوست دارم
سرزده بیایی
که نمی آیی
دوست داری
منتظر باشم
دوست دارم
سرزده بیایی
که نمی آیی
دوست داری
منتظر باشم
هر دختری که به آغوشم می کشد
تو را حس می کنم
میان بازو هام
لب که روی لبهام می گذارد
چشم هام را می بندم و
تو را می بوسم
و وقتی در آغوشم
به خواب می رود
تا صبح
آرام
...
می گریم
تو را حس می کنم
میان بازو هام
لب که روی لبهام می گذارد
چشم هام را می بندم و
تو را می بوسم
و وقتی در آغوشم
به خواب می رود
تا صبح
آرام
...
می گریم
Friday, March 19, 2010
گونه هات مزه پرتقال می دهد
وقتی
یک لیوان آب خنک را
یک نفس می نوشی از دستم
آخر
همین الآن آمده ای از حمام و
وقتی
یک لیوان آب خنک را
یک نفس می نوشی از دستم
آخر
همین الآن آمده ای از حمام و
هنوز بخار بلند می شود از کله ات
Sunday, March 14, 2010
آن شب که محکم در آغوشم
لبهات را فشردی به لبهام و
رفتی.
نمی دانستی که هر شبی که دوری از
بر من ده سال می گذرد
و حالا من پیر پیر پیر شده ام
و توی سایه ی رنگ های بلوط بزرگی قایم می شوم
که نبینی ام
وقتی که میگذری و
باد موهات را به گردنت می پیچد
و سایه ات را
به سایه ام
لبهات را فشردی به لبهام و
رفتی.
نمی دانستی که هر شبی که دوری از
بر من ده سال می گذرد
و حالا من پیر پیر پیر شده ام
و توی سایه ی رنگ های بلوط بزرگی قایم می شوم
که نبینی ام
وقتی که میگذری و
باد موهات را به گردنت می پیچد
و سایه ات را
به سایه ام
Thursday, March 11, 2010
وزن و قافیه اش مزاحم است این شعرها
که از تو میگویم و
هرجا چشمم بخورد به استعاره ای مجازی چیزی، برش می دارم
آخر آرایه هم نمی خواهد.
یک طوری هستی تو،
که وقتی میگویم "نگاهم کرد" شعر است
آخر نگاهم که می کنی شعر است
وقتی می نشینی کنارم و
گاه به گاه پلک می زنی.
من یک مترجمم فقط!
و تو شاعر قشنگ منی
کار من فقط همین است که
شعر هستنت را
به زبان آدمیزاد ترجمه کنم
که از تو میگویم و
هرجا چشمم بخورد به استعاره ای مجازی چیزی، برش می دارم
آخر آرایه هم نمی خواهد.
یک طوری هستی تو،
که وقتی میگویم "نگاهم کرد" شعر است
آخر نگاهم که می کنی شعر است
وقتی می نشینی کنارم و
گاه به گاه پلک می زنی.
من یک مترجمم فقط!
و تو شاعر قشنگ منی
کار من فقط همین است که
شعر هستنت را
به زبان آدمیزاد ترجمه کنم
Thursday, February 25, 2010
می دانم که یک شب خواب می دیدی
که دلت برای طعم خسته لبانم تنگ شده است
و صبح بروی خودت نمی آوردی
و می نشستی و می خواستی مسئله هایت را حل کنی.
اما من داشتم روی صفحه دفترت می رقصیدم،
که بستیش
و یک گوشه بین مبل ها نشستی و بغض کردی
و سرت را روی خیال شانه هایم گذاشتی
حتی یک دانه اشک تا نیمه راه لبت پایین آمد
اما تلفنت چه بی موقع زنگ زد
و باز همه چیز از یادمان رفت
که دلت برای طعم خسته لبانم تنگ شده است
و صبح بروی خودت نمی آوردی
و می نشستی و می خواستی مسئله هایت را حل کنی.
اما من داشتم روی صفحه دفترت می رقصیدم،
که بستیش
و یک گوشه بین مبل ها نشستی و بغض کردی
و سرت را روی خیال شانه هایم گذاشتی
حتی یک دانه اشک تا نیمه راه لبت پایین آمد
اما تلفنت چه بی موقع زنگ زد
و باز همه چیز از یادمان رفت
Subscribe to:
Posts (Atom)