Monday, October 10, 2011

رنگ هام را ریخت توی هم ولی.
حالا که آب نبات گیلاس می خواست
پس توی مشت فشردم
-بهتر ازین نمی دانست-
که نمی شدم؛
و نمی دانست.
که می دانست که:
-آب نبات می خواست-
که نشدم.

به کار بازیش هم نمی آیم-الان.
رنگ هام همه توی هم،
بی دست،
بی نگاه،
خس
-