Thursday, December 21, 2006

اولین

به نام

پدر
پسر
روح الله

کسي به جنگ نخواهد رفت ، زمان زمانه ي سابق نيست
پدر بزرگ چنين مي گفت ، پدر بزرگ منافق نيست

سکوت بغض شد و پيچيد ، ميان تنگي قليانش
صداي قل قل قليان هست ، صداي نم نم هق هق نيست

سکوت اشک شد و جاري ، ميان چشم عروسش شد
عروس بيوه باباجان ، که اهل شکوه و نق نق نيست

دوباره مادر بيچاره ، نشست و گيج شد و مبهوت
موافق است ! مخالف نيست ! مخالف است ! موافق نيست !

سکوت قاب شد و لبخند ، شهيد تازه جواني شد
پدر بزرگ چرا دق کرد !؟ پدر که آينه ي دق نيست !

نفاق و غصب و تباني هست ! نگو که نيست ! گراني هست !
نشانه هست ! نشاني هست ! نياز حجت و منطق نيست

جواب ساده و کافي بود ، شنيده ايم ز BBC
شما چرا پدرم !؟ مؤمن ، که بوق کافر و فاسق نيست

جوان مسجدي ِ پرشور ، مثال طلحه برايش زد
پدر بزرگ منافق شد ! دلش مطيع حقايق نيست

خدا به خير کند آقا ! پسر شهيد و پدر .... افسوس !
خود شهيد لياقت داشت ، پدر دريغ که لايق نيست !

در انقلاب کتک خورده !؟ شهيد داده که داده ! به ( ... )
ملاک حال همين آقاست ! به افتخار و سوابق نيست ....

سرم به کار خودم مشغول ، به علم و عشق و هنر ! ول کن !
مزخرفات ! جدل ! دعوا ! بگو که حيف دقايق نيست !؟

نگاه عکس به من خيره ، شبيه چايي باباجان
گرفته ، تلخ ، سيه ، سنگين ، سکوت کرده و ناطق نيست

... سکوت رود شد و بيسيم ، خروش موج تو را آورد :
در اين محاصره نيرويي ، براي حفظ مناطق نيست ...

سکوت صخره شد و حاجي ، شکست موج کلامت را
به جان فاطمه ي زهرا ، شکست در سر عاشق نيست

... و شهر حفظ شد و حالا ، فضاي سبز قشنگي هست
که داغ چند شقايق هست ! که اسم چند شقايق نيست !

تو علم و عشق و هنر داري ، براي جنگ جگر داري
تو که سکوت ! تو که فرياد ! نگو که چشم تو صادق نيست

نهنگ ساحلي بابا ! کلک نزن پسرم ! برخيز !
مسير غرق شدن در عشق ، به جز شکستن قايق نيست

و
غرب
شادي فرداهاست
کتاب ها همه مي گويند
طلوع مشرقي خورشيد ، ز مغرب است ز مشرق نيست

0 Comments:

Post a Comment