Sunday, March 14, 2010

سایه ام

آن شب که محکم در آغوشم
لبهات را فشردی به لبهام و
رفتی.
نمی دانستی که هر شبی که دوری از
بر من ده سال می گذرد

و حالا من پیر پیر پیر شده ام
و توی سایه ی رنگ های بلوط بزرگی قایم می شوم
که نبینی ام
وقتی که میگذری و
باد موهات را به گردنت می پیچد
و سایه ات را
به سایه ام

1 Comment:

  1. منا said...
    فعلا فقط هنگ می کنم....

Post a Comment